پرش مرگ

خرید بک لینک
اول اولش که به شدت می ترسیدم.

بعدش فکر می کردم وقتی می یان، خیره خیره نگاه می کنیم، نگاهی وحشی (لااقل از طرف خودم) و در ابتدای امر، یک جنگ داریم... تا ببینیم کی از نگاه اون یکی در می ره.... می ترسم، نمی ترسم، می ترسم، نمی ترسم، می ترسم، نمی ترسم، می ترسم، نمی ترسم...

اما، آبی ریخت بر آتش درونم... همه چیز عوض شد... بانو شیری بودم آرام... آرام آرام و با طمانینگی... وسط گفتگو بود که یاد تئوری نگاه خیره خیره افتادم... اصلا رقابتی در کار نبود، مهمان بودند و میزبان بودم... بحث چالشی و هیجان برانگیزی نبود و چه بهتر که نبود، حس کردم دو تا شیر دارن با هم صحبت می کنند، سکوت، لبخند و صحبت هایی سرشار از آرامش، احترام و اطمینان...

و من باز به درون یکی از ترس های زندگی ام پریدم... در تجربه گفتگوی قبلی که بر می گشت به ده سال پیش، صدایم لکنت داشت، پاهایم می لرزید و دستانم یخ کرده بود... هنوز هم هستم اما نه به اون شدت...

تشکر ویژه از میهمان و همسر...

.

.

.

من پر از وسوسه موندنم....

مدیران دولتی قابل احترام...

ما را در سایت مدیران دولتی قابل احترام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 145 تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 11:22

صفحه بندی