مانتوم را شکافتن و انداختم روی پارچه، به نظر می رسید می شه.
تو رو خدا، برام پارچه بخر...
تو که هیچ وقت هیچ چس نددختی، بلد نیستی چرخ خیاطی را روشن کنی...
خرید.
محمد؛ اگه خرابکاری کردم، دعوام نکن....
فکر می کنم ۱۲۰ تامن ریختم دور...
.
تکه های شکافته شده را گذاشتم روی پارچه و فکرش می کردم چه طور می شه که بشه...
بلد نبودم، رفتم خونه خواهرم، بریدیم و دوختیم و خوب شد.
هر بار که می پوشم، احساس آفرینش می کنم... تازه توی سی سالگی فهمیدم خیاطی حوزه جذابیه!
.
مگه تا حالا اش پختی؟! هیچ بار دیدی چه طور می پزن؟!
نه!!!
همه مراحل پس و پیشش تکمیل بود، فقط مونده بود رشته و آردش...
نمی تونستم بفهمم چند تا بسته رشته یا آرد می خواد!!! زنگ جاریم زدم...
.
بابا، دلم برات تنگ شده...
مدیران دولتی قابل احترام...ما را در سایت مدیران دولتی قابل احترام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 136