مدیران دولتی قابل احترام

خرید بک لینک

ترکیبی از دلتنگی، حقارت و میل به انتقام منا اذیت می کند...

هم زمان منتظری در درونم دیدار مجددت را به تصویر می کشد...

هم زمان هیولایی در درونم گردنت را گاز بگیرد چنان که جهان خون افشان شود...

و هم زمان افسونگری در درونم می گوید گیسوانت را بگشای...

ناگهان الهه درونم همه را به عقب پرتاب می کند و مرا در آغوش می کشد...


مدیران دولتی قابل احترام...

ما را در سایت مدیران دولتی قابل احترام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 44 تاريخ: شنبه 25 آذر 1402 ساعت: 23:11

رفتم تیاتر آدم- اسب/50-50... می خواستم فیلمش را پست کنم تا دقیقا بفهمی من می تونم برم تیاتر و از زندگی ام لذت ببرم!!اما این فقط یه احساس عصبانیته...درونم کشمکشه...چیزی نمی گذاره پست کنم...نمی فهمم اون چیه...آهان، الان که نوشتم فهمیدم..."نمی خوام زندگی ام عکس العمل احساسی به رفتار دیگران باشه"پرهیز می کنم...به خودم این فرصت را می دم تا این خشم بگذره...بارها این احساسات اومدن و رفتن...من به چشم خودم دیدم... آرام خواهد شد این دریای طوفانی... مدیران دولتی قابل احترام...ادامه مطلب

ما را در سایت مدیران دولتی قابل احترام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 82 تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 23:44

پس از سال 85: خدایا گره های زندگی کسانی که می خواهند گره های زندگی مرا باز کنند را باز کن.سال 86 و 87 و 88: دوباره می سازمت!سال 89: من به فردایی روشن ایمان دارم.سال 90 و 91: وبعد از پاکی کودکانه ... شور جوانانه... خرد کهن سالانهسال 93: به من کمک کنیدو اکنون این منم، می خواهم رویا ببینم و برای رویاهایم تلاش کنم...سال 97: من پر از هیجان توانستن ام. :-)سال99: یواش یواش اومدم در خونتون، یه شاخ گل در دستم، سر راهت بنشستم، از پنجره منا دیدی، مثل گل ها خندیدی... آه... به خدا... آن نگهت... از نظرم... نرود... یواش یواش پرسون پرسون...سال 1401: حال عقابی تیرپروازی را دارم که در اوج آسمانها پرواز می کرد، وقتی به خانه برگشت، دید لانه اش فرو افتاده...سال 1402: لبه پرتگاه مدیران دولتی قابل احترام...ادامه مطلب

ما را در سایت مدیران دولتی قابل احترام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 85 تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 23:44

دوم دبیرستان بودم...مجله چاپ می کردیم اسمش جاوید بود...اسم مستعار من، ققنوس....روی اکانت کامپیوترم گذاشته بودم ققنوس جاوید...پسردایی ام اومده بود خونه ما و اسمش را عوض کرده بود به اسکول جاوید...دیدم... ناراحت شدم... رفتم اعتراض کردم یعنی چی؟ چه بی ادبی؟و داداشم با من دعوا کرد بابت اعتراضم...چرا یهویی این خاطره توی ذهنم اومد بالا؟!الکوهای تصمیم گیری ما، خیلی وابسته به کودکی و نوجوانی ما هستند... حتی اگر حق هم داشته باشم... ترس تودهنی خوردن دارم...برای همین اونجوری تصمیم نمی گیریم که تو دهنی بخورم... چقدر همه این ها منا محدود کرده....آلن دو باتن توی کتاب اهمال کاری می گه: گاهی وقت ها ما آدم تنبلی نیستیم، توی وجودمون الکوهای تصمیم گیری شکل گرفته که پایه اش مال اون دوران کودکی بوده مثلا مادری که ترس داره از شکست بچه اش، یا خواهر یا برادر حسود، جامعه ای که با نوآوری مخالفه و هر چی... ، اون بچه برای حفاظت از خودش، یه جور خاصی تصمیم می گرفته... الان یکی باید به این بچه بگه، شرایط عوض شده... دیگه تو در خطر نیستی، می تونی یه جور دیگه تصمیم بگیری...شبیه همون بچه فیلی که با طناب می بندنش به درخت... و او می خواد بره، نمی تونه و پاش درد می گیره... بعد ها که بزرگ و قوی می شه، می تونه با یه حرکت اون طناب را پاره کنه اما... مدیران دولتی قابل احترام...ادامه مطلب

ما را در سایت مدیران دولتی قابل احترام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 173 تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 23:44

در هر سفرم به تهران، یه فالی از دخترهای دست فروش می خرم...دو تا بچه بودن، دو تا خریدم،یه دختر دیگه پررو بازی در آورد، نخریدم...توی نمازخونه، بچه فال فروش، فحش بالای ۱۸ سال، مادر جنده، توله سگ، این دزده، موبایل خانمه را دزدید، بعد منا برده پیش مامور و گفته من دزدیدم......اومد و از چندین خانم موبایل خواست... کسی بش نداد...بش بدم یا ندم؟!بهزاد می گفت آدم ها را قضاوت نکنید... بچه ها شبکه عصبی شون توی کودکی شکل می گیره... ترس و قضاوت روی نوع شکل گیری ما موثره...فاطمه گفت: بچه هایی که در شرایط سخت رشد کردند و این شبکه های عصبی شون شکل گرفته، چقدر سخته دوباره شبکه های جدید ایجاد کنند...و کلاس را غصه گرفت...گفت: موبایلت را بم می دی زنگ بزنم؟گفتم: به کی؟گفت: به بابام.با لبخند و اطمینان گفتم: بلهگوشی را دادم به دستش ولی آماده باش بودم که اگه خواست بدزده، خفتش کنم...پرسیدم: چند سالتهگفت: ۸ سالهم سن روشنا ست... به باباش گفت، ۳۰۰ تا فروختم، ۱۲ تا مونده، ۱۰ تا دیگه اش را هم بفروشم می یام... تا ۹ می یام...شروع کردم به حساب کتاب فروشش!!!گفتم: دستمال کاغذی میفروشی؟ فکر می کردم فال می فروشی... گفت: فال هم می فروشم. می خوای؟گفتم: نه، امروز دو تا خریدم.گفت: بیا، باشه برای اینکه گوشیت را بم دادی...یکی اش افتاد در... خواست در بیاره که انتخاب کنم، گفتم: همین را می خوام...خواست بده بش گفتم: تو خیلی مهربونه. مرسی. بوس بوس و دو تا بوس هوایی براش فرستادم...به دستاش بوسه زد و برام فرستاد و رفت.دلم پر کشید برای رشدش...فالش را باز کردم؛ اسم شعرش بود پیام معشوقه...پا شدم برم، خانم کناریم نمازش که تموم شد گفت: فالش خوب بود؟ من خواهرم مشکل داشت می خواستم براش فال بگیرم...گفتم: شما که نمی دونید توش چی نوشته، مدیران دولتی قابل احترام...ادامه مطلب

ما را در سایت مدیران دولتی قابل احترام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 16:58

صفحه بندی