چگونه عضویت در یک سازمان مردم نهاد باعث تغییر در من شد؟
مدیرعامل شرکتی در پارک علم و فناوری هستم تا دو سال پیش، برای انجام هر کاری دو دوتا چهارتا می کردم. همیشه هر وقت می خواستم کار داوطلبانه انجام بدهم، احساس می کردم به کسب و کارم خیانت میکنم. الان بعد از دو سال از تولد سمن مان، انتخاب می کنم چه کار داوطلبانه انجام بدهند و از انجامش لذت می برم و به خودم افتخار می کنم.
می خواهم در سه داستان توضیح بدهم که چگونه، اینگونه شد؟
داستان اول؛ سمن ما در حوزه توسعه منابع انسانی و کارافرینی است. دو سال پیش به آقای طالبی پیشنهاد دادیم که کتابی در حوزه کارآفرینی در مدارس وجود دارد ولی تدریس نمی شود از ما حمایت کنید تا بتوانیم در مدارس اجرا کنیم.
آقای طالبی ما را با سمن امتداد اندیشه در حوزه آموزش و پرورش آشنا کردند. به هم ملحق شدیم و با هم پروژه مشترک انجام دادیم. دبیر انجمن، خیلی برای ما کلاس می گذاشتند. انگاری ما از پشت کوه اومده بودیم!!! ما هم ضایعشون می کردیم. در کل خیلی سکه، زیر پوستی و به صورت مداوم گیس و گیس کشی میکردیم.
در همکاری با آنها متوجه شدیم در شبکه ارتباطی شان همه فردی پیدا میشود. یک رویداد مشترک برگزار کردیم، سه سوت مجری، فیلمبردار، منتور و یک عالمه دانشجوی پا کار آمدن وسط...
با همکاری با آنها بود که مفهوم شبکه ارتباطی و قدرت آن را درک کردیم.
سال گذشت. در یک جلسه ای با افتخار گفتیم ما با هم پروژه مشترک داشتیم و کلی فیس کردیم.
سال گذشت تا به این درک رسیدیم با ظرفیت ارتباطی انها توانستیم این پروژه را اجرا کنیم.
دو هفته پیش با ایشون تماس گرفتم تا بابت موضوع مشورت بگیرم. خندیدند و گفتند: بیایید بدون جنگ، کار مشترک انجام بدهیم!!
آنقدر خوشحال شدم.
آنقدر خوشحال شدم.
آنقدر خوشحال شدم.
این هفته ای شالله یک رویداد در درسشون برگزار کنیم و یه طرح هایی برای مدرسه شون داریم.
قصه دوم:
اگر یادتان باشد، رویکرد آقای طالبی، کارآفرینی اجتماعی بود. ازم خواستند اگر ایده ای به ذهنم می رسد به ایشان بگوئیم.
به صورت داوطلبانه ایده و پیشنهاداتی بهشون میدادم و گاهی در طرح نویسی هم بهشون کمک میکردم.
در همکاری امنی که با آقای طالبی داشتیم، چند اتفاق برای من افتاد.
برای اولین بار به یک مدیر پیشنهاداتی میدادم که احتمال اجرایی شدن آن خیلی بالا بود. مقایسه میکنم با تجربه دبیرستان و دانشگاه خودم. به وفور نقد می کردم که چرا اینجوری است؟! چرا اونجوری است؟! عملاً نقدها شنیده نمیشد چون مقابلشون بودم و نه کنارشون... در آن زمان موقعیت جدیدی را تجربه میکردم و چیزی در درون من تغییر کرد. مسئله را ببین، راهکار پیدا کن، راهکار را به عنوان یک دوست بگو و در تحققش کمک کن.
به خودم اجازه داده بودم کار داوطلبانه انجام بدم و ترسم از مشاوره به مدیر ها ریخته بود... عملا به یک مدل جدیدی رسیده بودم.
هر از گاهی، روی پست بعضی از مدیرها کامنت پیشنهادی میگذاشتم. متوجه شدم اگر حتی یک نوبلیست رو به روتون باشد، باز هم شما می توانید تجربه زیسته، نگاه متفاوت و دانشی داشته باشید که وی ندارد و راهکار بدهید.
بر اساس عکس العمل مدیران به پیشنهادات، تصمیم می گرفتم مجدد براشون کامنت بگذارم یا نه.
هر از گاهی در صفحه آقای رستگاری کامنت می گذاشتم می نوشتم... به نظرم اگر این کار را انجام بدهید بهتر میشود یا پیشنهادم این است که... از این زاویه هم میشود نگاه کرد...
زمان گذشت، در گیر پروژه هام بودم و بم پیام دادند هر از گاهی پیشنهاداتی به ما می دادید...
پستی دیدم که نیازهای فناورانه شهر تهران به صندوق نوآوری و شکوفایی اعلام شد.
برایشون فرستادم و پیشنهاد دادم مشکلات شهرستان یزد را در پارک مطرح کنند، ببینند در پارک حل می شود یا نه.
جلسه مشترکی بین پارک و فرمانداری جور کردم و من، به عنوان یک سمن باعث ارتباط پارک و فرمانداری به عنوان دو سازمان شدم. چیزی در درون من متولد شد. می توانم برای خیر عمومی یکسری کارها را داوطلبانه انجام بدهم.
قصه سوم:
از دفتر مدیر کلی فلان تماس گرفتند که مشاور بانوان وزیر فلان دارند میآیند یزد. بیایید و جلوی ایشان ارائه بدهید. گفتم: به خدا نمیرسم.
زمان جلسه رفتن یک طرف کردن، فکر کردن و تولید محتوای یک طرف دیگر...
متاسفانه چند تصور به وفور در بین مدیران وجود دارد.
۱. فکر می کنم بقیه بیکار هستند و هر وقت ایشان گفتند، باید بدوند جلسه با ایشون...
۲. فکر می کند جلسه رفتن به معنای حل مسئله است...
۳. فکر میکنند چون مهمانی را به جلسه ای دعوت کردند بعد مدعو، آن ها را تعریف و تمجید کند.
تصمیم گرفتم با رویکرد یک سازمان مردم نهاد فعال ظاهر بشوم. چه کار کنم؟!
عادتی دارم که نکات جلساتی را که می روم را می نویسم.
معتقدم اینها عقل و ایده بقیه است.
پاورپوینت از جلسه هایی که رفته بودم ساختم گفتم؛
این مطالبات در جلسه فلان مطرح شد، این تعهدات از طرف مدیر داده شد.
این مطالبات در جلسه بیسار مطرح شد، این تعهدات از طرف مدیر داده شد.
در نهایت گفتم: این اقدامات انجام نشده، این اقدامات انجام شده. اگر بخوام با دید آسیب شناسی نگاه کنم آن گاه... و پیشنهادم این است که فلان و فلان
وقتی ارائه میدادم، قشنگ می خواستند تکه پارم کنند!!!
بعد جلسه رفتم بغلشون کردم و گفتم: خودتون گفتید بیام نظر کارشناسی بدم!!! بوس، بوس!!!
ما عادت نداریم جلسه که تمام شد توافقاتمان را بنویسیم، تقسیم وظایف و تا حصول نتیجه پیگیری کنیم.
عادت نداریم اگر در جلسه ۵ نفر در تصمیم گیری شریک بودند، متوسط ۲۰ درصد در اجرای آن باید کمک کنند.
مدیرهای ما عادت ندارند وقتی مسئولیتی به آنها واگذار شد هدف و راه تحقق به ان هدف را تعریف کند و نسبت به اجرای ان پاسخگو باشند.
ما به عنوان سمن نمیگوییم چرا کارتان را درست انجام ندادید. وظیفه تان بود که...
بخش خصوصی ترسو ست. منافع دارد و نمی آید اعتراض و مطالبهگری کنند.
دهن باز کند، منافع خود را از دست میدهد اینجاست که کارکرد سمن ها که دغدغه منافع مشترک بقیه را دارند ظهور پیدا میکند.
چیزی در ذهنم دارد عوض می شود ارزشهایم، معیارهای تصمیم گیری از اقدامات...
منتورم ازم پرسیدند تعهد شما چیست؟
سال پر چالشی را داشتم بارها و بارها مجبور شدم چشم در چشم مدیر هایی که برایم خیلی عزیز بودند، بهشون بگم چرا این کارو کردید ؟ چرا این کار را نکردید وپ؟ حتی از روشون رد شم وقتی این کار را می کنی خودت هم متلاشی میشه همه اینها باعث شد که معنای جدیدی در زندگی من خلق شود من متعهد به آدمها نیستم متعهد به سازمان ها هم نیستنم متعهد به جناح سیاسی خاصی هم نیستم و متعهد و آینده هستم
.
.
تا اینجا رو داشته باشید تا بقیه اش را بروم کشف کنم مدیران دولتی قابل احترام...
ما را در سایت مدیران دولتی قابل احترام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 104