فاطی

خرید بک لینک

یه چیزوکی بش گفتم، خیلی بش برخورد. این آخرین خاطره من و او از دبیرستانه... می ترسیدم توی ذهنش باشه...

زنگ شوهر دوستش زد، زنگ مدیر مدیر شرکت سابقشون زد و راهنمایی گرفت و گفت: زهره، شبکه ارتباطی تو، از من خیلی قوی تره، چرا ازش استفاده نمی کنی؟! و منا مجبور کرد به استفاده.

رفتیم جلسه با احمد آقا، حاجی ممد حسین، محمدعلی و خانم فلان. گفت: احمد آقا و حاجی ممد حسین ماشین هیوندا دارند، ممدعلی سمند یا پارس سوار می شه، خانم فلانی هم 206 سفید.

ماشالله... ماشالله... ماشاالله... هر چهارتاش را درست حدس زده بود. بمون پیشنهاد پروژه داده بودن، ما هم پروپزال و قیمت داده بودیم، حالا قطعی نمی کردند. مجبورم کرد هی زنگ بزنم، هی زنگ بزنم، خشم نبود، ولی زنگ می زدم... می گفت: مشکل اوست، اینقدر آدم بی عرضه، باید تصمیم بگیره، یا می خواد یا نمی خواد، زمان ما داره می ره!!!

من همیشه از زیر کار کردن با تیزهوشانی ها در می رفتم، از نظر من اون ها آدم های پرادعایی اند که ادعاشون آدم را خفه می کنه! اما فاطی لذت کار کردن با یه آدم باهوش را بم چشوند. کاملا بام متفاوت بود، یه آدم رک بی خیال باهوش بزله گوی فک زن...

مرسی به خاطر تمام اون چیزهای خوبی که در من رویاندی... تولدت مبارک

شرکتم بزرگ بشه، می قاپمت.

مدیران دولتی قابل احترام...

ما را در سایت مدیران دولتی قابل احترام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 124 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 15:02

صفحه بندی