حق داشتم...

خرید بک لینک

دوم دبیرستان بودم...

مجله چاپ می کردیم اسمش جاوید بود...

اسم مستعار من، ققنوس....

روی اکانت کامپیوترم گذاشته بودم ققنوس جاوید...

پسردایی ام اومده بود خونه ما و اسمش را عوض کرده بود به اسکول جاوید...

دیدم... ناراحت شدم... رفتم اعتراض کردم یعنی چی؟ چه بی ادبی؟

و داداشم با من دعوا کرد بابت اعتراضم...

چرا یهویی این خاطره توی ذهنم اومد بالا؟!

الکوهای تصمیم گیری ما، خیلی وابسته به کودکی و نوجوانی ما هستند...

حتی اگر حق هم داشته باشم... ترس تودهنی خوردن دارم...

برای همین اونجوری تصمیم نمی گیریم که تو دهنی بخورم... چقدر همه این ها منا محدود کرده...

.

آلن دو باتن توی کتاب اهمال کاری می گه: گاهی وقت ها ما آدم تنبلی نیستیم، توی وجودمون الکوهای تصمیم گیری شکل گرفته که پایه اش مال اون دوران کودکی بوده مثلا مادری که ترس داره از شکست بچه اش، یا خواهر یا برادر حسود، جامعه ای که با نوآوری مخالفه و هر چی... ، اون بچه برای حفاظت از خودش، یه جور خاصی تصمیم می گرفته... الان یکی باید به این بچه بگه، شرایط عوض شده... دیگه تو در خطر نیستی، می تونی یه جور دیگه تصمیم بگیری...

شبیه همون بچه فیلی که با طناب می بندنش به درخت... و او می خواد بره، نمی تونه و پاش درد می گیره... بعد ها که بزرگ و قوی می شه، می تونه با یه حرکت اون طناب را پاره کنه اما...


مدیران دولتی قابل احترام...

ما را در سایت مدیران دولتی قابل احترام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 173 تاريخ: شنبه 4 آذر 1402 ساعت: 23:44

صفحه بندی